تبليغاتX
روز نوشت های هلا

جایی برای همیشگی های هلا...

در دلم ،

" آهی " طولانی برای  رفتنت است

و هرگز ، هرگز

باور نمیکنم

که دیگر نخواهیم دیدت

دیگر نخواهیم شنیدت....


پ.ن1: امروز چهلمین روز در گذشت مادربزرگم بود..این "آه" واسه اینه که من قبل از مرگش ندیدمش..یعنی یه جورایی خانواده پدرم با من مخالف هستن و وقتی که مریض بود اجازه ندادن که من برم ببینمش...چون مامانی مریض بود بردنش خونه ی عمه ی بزرگم.اونم که کلا" به "عفریته بزرگ" معروفه :)) اجازه نداد که من وارد خونه ش بشم.ولی یه جورایی خوشحالم چون خیلی دلم شکست و اونا هم آبروشون واسه این کارشون جلو بقیه فامیل رفت.چون بقیه فامیل بر خلاف اونا واسه من خیلی ارزش قائل هستن .


پ.ن2:دلم می خواد که بچه های اون عفریته ها این جارو بخونن :D 


پ.ن3:این روزا در عالم بی خبری هستم و کلا" شاکی ام!


+ تاريخ جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 21:12 نويسنده هلا |

گویند:

تاریخ غیر از نام‌های سخت

چیزی نیست

و خاطرات تلخ؛

اما

تاریخ ما را عشق

هر روز شیرین‌تر روایت می‌کند

                                     ـ با تو.

 

پ.ن:چرا خبری نیست آخه؟! یکی به من بگه چرا!!!!

+ تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 2:28 نويسنده هلا |

عبور تو از حوالی چشم های من

تنها اتفاق غیر منتظره ی زندگیم بود

چراکه من

همیشه منتظر نیامدنت بودم ... !

 

پ.ن:امروز با وجود همه استرس ها روز قشنگی بود...روزی پر از خنده بعد از مدت ها...روزی پر از برف و جاده و کوچه های باریک و یه روستای کوچولو...یه روستای نقلی و رویایی با یه رودخونه ی قشنگ...و از همه مهم تر وجود "او" !

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 21:44 نويسنده هلا |

با همون لحن مهربون و صدای عاشقونه ش امروز از دور دست ها واسم خوند:

در به در کوچه ی تنهایی ام

                                           ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر....

ای نگهت خواستگه آفتاب

                                           بر من ظلمت زده یک شب بتاب

ای نفست یار و مددکار ما 

                                           کی و کجا وعده ی دیدار ما؟!

+ تاريخ پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 2:29 نويسنده هلا |

سلام!

اومدم دو سه خط بنویسم و برم!

مامان بزرگ مهربون شب تاسوعا فوت کرد..باید بگم شوک عجیبی بود...نه اینکه دلم تنگ بشه ها..کلا" من آدم دلتنگی نیستم فکر کنم..دلم سوخت فقط همین..

اینو خوندین یه فاتحه بفرستین..مرسی

بهتون سر می زنم

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 2:50 نويسنده هلا |

افکارم مثل جنگلی تاریک پر از سوال و تاریکی و شک و تردید بود...و من ناخود آگاه میان این تاریکی دست و پا می زدم...آنقدر سوال در ذهنم بود که احساس می کردم تلاش برای یافتن جواب برابر است با فرو رفتن در مرداب...

این چه سرنوشتی بود که من داشتم؟..آیا تقدیر از قبل مقدر شده و ما فقط نقش بازی می کنیم؟...گناه من چه بود؟...چرا با من این گونه کرد؟...چرا آبرویم را برد؟...چرا زندگی ام را نابود کرد؟...مگر نه اینکه دوستم داشت؟...

سوال!...سوال!...سوال!...

معده ام عجیب درد می کرد.آنقدر دندان هایم را روی هم فشار داده بودم که تا بیخ و بن تیر می کشید.عجیب است که هنوز درد را احساس می کنم!!!!

مدت هاست که خواب به چشمم نمی آید..در این دنیای بزرگ هیچ کس به داد من نرسید حتی "او"!

از جا بلند می شوم و به آینه ی بالای تختم نگاه می اندازم.زیر چشمانم گود افتاده و رنگم پریده بود.به تصویر خیره شدم و گفتم: این دختر کیست؟ آیا این دختر من هستم؟....

همه ی این چند ماه مثل یک فیلم از جلوی چشمانم گذشت: دعواها...نا سزاها...تهمت ها...توهین ها..تهدید ها....

اشک های لعنتی دوباره روان شدند...کجای کار اشتباه کردم؟؟؟؟؟

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 23:1 نويسنده هلا |


تـــــو ٬

خوشبختی منی...

با تمام غصه ها 
با تمام رنج های دوری ات ٬
همه چیز را 
تحمـــل می کنم!

به خاطر رسیدن به تو
همه چیز را 
تحمــــل می کنم!

به خاطر روزی که
همه ی اینها را 
فراموش خواهــــم کرد...


این روزهای من:

امان از روزی که مشکلات سر به فلک بکشند و صبر آدمی لبریز شود....چرا همه چیز باید با سختی جلو بره؟؟


+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 0:21 نويسنده هلا |

احساس می کنم پر از افکار گرد گرفته ام و مملو از تفکرات پوسیده، حس بدیه خیلی بد، تمام افکارم به نظرم بیهوده ترین تفکرات میاد. تحملشون و حتی باورشون  برای خودم هم سنگینه ، حس میکنم گرفتار یک تار عنکبوتم که هر چه بیشتر دست و پا می زنم بیشتر گرفتار میشم  و زودتر به یک طعمه تبدیل میشم.باور کن که  یک بغض پنهان دارم که این روزها  بدجوری آزارم میده انگار فصل چیدنش فرا رسیده .............   دلم یک دست گرم میخواد یک  همراه شاد و یا بهتر بگم یک دوست خوب. پر از حرفهای نا گفته ام ولی مگه میشه به کسی اعتماد کرد؟... باید چشمان اعتمادم را ببندم برای همیشه!!!!  از همه خسته ام حتی از این خود لعنتی 

چمدان  بسته اندیشه ام

دنج اتاق وجودم به انتظار نشسته

و چشمانم در کمین !

به انتظار گشودن روزنه ای است

تا بتوانم با تفکر خود

نفس بکشم

پ.ن ۱: بالاخره این ترم دانشگاه هم تموم شد و این مسئله واسه من که ترم آخرم خوشحال بر انگیز ترین موضوع!!! این روزا تا شروع امتحانا تصمیم گرفتم درس بخونم مثلا" !

پ.ن ۲ :آقای او هم چنان داره سعی می کنه حکومت دیکتاتوری خودشو رو سر من خراب کنه و متاسفانه وقتی موفق نمی شه حسابی عصبی می شه و کارای عجیبی می کنه.این هفته کارای خیلی خیلی بدی انجام داد که من خیلی ناراحت شدم.فعلا" در حال تیکه پروندن به همدیگه به سر می بریم!

+ تاريخ سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 19:30 نويسنده هلا |

گورستان شده ام. پشت پنجره ای که رو به باران بنا شده. خط های دنیا را بسته اند به رویم. صدای تکه شدن گوشت و صدای شغال های اکسیر خورده خیابان ها را پر کرده. اگر باران نمی بارید شاید گریه می کردم. 

سیاوش قمیشی می خواند . نسکافه ی سرد را به زور از گلو می دهم پایین. پشت باران امروز، خشونت می رقصد. ایستاده ام پشت پنجره ی قدی تراس. مثل یک گورستان بزرگ. مثل بهشت زهرا. نسکافه ی سرد می ریزم روی گورها. تصویر شازده کوچولو وقتی آتشفشان خاموشش را تمیز می کرد از ذهنم عبور می کند. مطمئن نیستم کسی مرا بفهمد.

سرعت اینترنت پایین است. سیاوش قمیشی می خواند. دلم کوچک شده است . دلم تکان می خورد. مغزم نمی کشد کتاب بخوانم. مغزم نمی کشد اسپاگتی درست کنم. مغزم.. کسی دکمه ی استاپ را فشار داده است.کسی شغال ها را همیشگی کرده است.. کسی دارد با دلم بازی می کند..

فکر می کنم کمی دیگر اگر بایستم آنجا.. خشک می شوم.. تصویر او از ذهنم عبور می کند.. توی آشپزخانه .. برای صبحانه چای می ریخت و می رقصید.. با لیوان چای.. پشت پنجره خشونت می رقصد .. رقص وحشیانه..

 پاهایم را می گیرم توی دستم .. تکانشان می دهم.. سیاوش قمیشی می خواند... پاهایم چوبی نیستند..سبک اند.. باران می بارد..توی هال ..توی تاریکی ... می چرخم.. با فنجانی که نسکافه ای سرد درش ماسیده است... 

 دنبال شال گردن ام می گردم..دستکشهام.. آب معدنی ام.. خیابان زیر باران پنهان شده.. می ریزم به خیابان.. سیاوش قمیشی می خواند توی هدفونم.. بوی تنم هوا را پر می کند.. شغال های گرسنه.. اگر باران نمی بارید گریه می کردم.. 

پ.ن:موضوعی به نام "آقای او" به نوشته هایم اضافه می شود! وقت نوشتن از اوست...

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 23:45 نويسنده هلا |

دارم با خودم کنار میام .مثل همیشه باید عادت کنم همینطور که در تمام عمرم به نبودن ها و خواسته های به ثمر نرسیده عادت کرده ام .یعنی باید عادت کنم وگرنه از بین میرم نابود میشم و من نمی خوام و خوب می دونم که فرصت من هم در راه است. این وعده را هر روز هدیکه به من هدیه می دهد و من تنها به این وعده دلخوشم .... 

دوست داشتن تو دشوار است
آنچنان که من دوست میدارم
که هوا از عشق توام رنج میکشد
دل و
کلاهم هم
پس این نوار مرا که می خرد از من ؟
و این دلتنگی پنبه ئی سپید را؛
تا از آن دستمالی ببافد؟
دریغا!
دشوار است دوست داشتن تو
آنچنان که من دوست میدارم

فدریکو گارسیا لورکا

+ تاريخ سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 20:43 نويسنده هلا |